|
در روستای کوچکی در کوهستانهای کشور مراکش یک مزرعه دار به اسم عبدالله برای از بین بردن گرگها و شغالهایی که به گله گوسفندان او حمله می کنند یک تفنگ خریداری می کند . یکی از پسران او برای امتحان کردن برد تفنگ ، از راه دور به سمت اتوبوس جهانگردان که از جاده مقابل روستایشان در حال عبور است شلیک می کند . در اتوبوس دو زن و شوهر آمریکایی به اسامی سوزان و ریچارد حضور دارند که سوزان بر اثر اصابت گلوله بشدت مجروح می شود . ریچارد با آملیا ، پرستار فرزندانش که در آمریکا از آنها نگهداری می کند ، تماس گرفته و به او می گوید که آنها فعلاً نمی توانند به کشور باز گردند . از سوی دیگر آمیلیا که یک مهاجر غیرقانونی اهل مکزیک است باید هر طور شده برای شرکت در مراسم ازدواج پسرش به کشورش بازگردد و بنابراین بهمراه خواهرزاده اش و دو بچه سوزان و ریچارد به مکزیک می رود اما در طول مسیر بازگشت با پلیس مرزی درگیر می شوند .
|