|
سال ها قبل والدین ویوین در آمریکا به شکلی وحشیانه توسط شکارچیان انسان های گرگ نما کشته شده اند. ویوین از این حمله نجات یافته و نزد اقوامش در بوخارست پناه گرفته و در آنجا بزرگ شده است. زندگی برای او و کسانی چون او در فرار و تلاش برای مخفی شدن از چشم شکارچیان خلاصه شده است. به نظر می رسد که انسان های گرگ نما به رهبری گابریل موفق شده اند تا در بخارست سرانجام پناهگاهی یافته و زندگی بی سر و صدایی را در پیش بگیرند. اما این فقط ظاهر قضایاست. شکارچیان همیشه وجود داشته اند و تنها جایی که گرگ نماها خود را واقعا آزاد حس می کنند، جنگل بیرون شهر است. گابریل برای حفظ نژاد گرگ نماها هر هفت سال یک بار با زنی دیگر ازدواج می کند و ویوین را برای این کار انتخاب کرده و تحت محافظت خود گرفته است. اما اولف فرزند گابریل که پسر عمه ویوین شمرده می شد، موجودی شر آفرین است. این محیط تقریباً آرام با آشنایی ویوین و نقاشی به نام آیدن به هم می ریزد. ویوین نمی تواند از هویت واقعی خود با آیدن صحبت کند، اما اولف که کارهای هنری آیدن را نوعی تحقیق درباره گرگ نماها ارزیابی کرده، به سراغ پدرش گابریل می رود. گابریل او را مامور تطمیع و تهدید آیدن می کند تا هر چه زودتر از شهر خارج شود. اما در نزاعی که میان آن دو در می گیرد، اولف کشته می شود. گابریل و هم نژادان وی آیدن را دستگیر و به جنگل می برند تا از میان بردارند. اما ویوین و همسر سابق گابریل قصد دارند تا در برابر این جنایت ساکت ننشینند...
|